مؤلف مجهول
226
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
ازو بگردان ! و اگر دست تو در گردن مطلوب حلقه نشود ، مخروش و حلق مخراش ! چه دانى اگر مصلحت تو در نايافت آن باشد . و بحقيقت هر مطلوب كه در عالم كون و فساد حاصل شود ، انعدام و زوال لازم او خواهد بود ، و هر آينه بعد از تعلّق تأسّف بر فوات بيش باشد . پس چون پيش از آنكه عروس مقصود از تتق غيب چهره گشايد ، نفس را بر مشاهدهء جمال او چندان شعف نيست . اگر همچنان در خدر عدم مستور بماند ، آسانتر از آن باشد كه رخسار نمايد و باز بترّفع فقد محتجب شود . چون مرد كه از دنيا بغايت مأمول و نهايت مطلوب برسيد و عالم را مسخّر و تابع امر خود گردانيد ؛ همه را برانداخت و با گوشهاى پرداخت و گفت دنيا سرورست اگرنه غرور باشد . و بدانكه هركه را از شقاوت نيرنگ [ 154 پ ] بيرنگ قساوت در دل مرتسم شد ، و اگرچه دلايل لامعه و امارات لايحه معاين و مشاهد باشد ؛ نصيحت در آن نفس نقش نبندد و از سختدلى دد گردد . چه كثرت گناه دل را بميراند تا موعظت در او اثر نكند ، چنان كه حقّ تعالى از آن خبر ميدهد : « إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ » « 1 » . در تفسير است كه چون بنده گناهى مىكند ، نقطهاى سياه بر دل او ظاهر شود . [ اگر ] باز با راه صلاح آيد و بتوبت گرايد ؛ آن نقطه محو گردد ، و الّا چون شرّى ديگر را مباشر شود ، آن نقطه تضاعف پذيرد ، تا همگى لوح دل از سواد نقطه چون سويداى ديده سياه گردد ، و آن را « ران » « 2 » خوانند نعوذ باللّه منه . حذيفه گويد : دل مانند كفّ دست و انگشتان است . چون بنده ارتكاب محظور و اقتراب محذورى كند ، دل منقبض شود و يك پنجه فروافتد ، و على - هذا بر هرگناهى پنجهاى فروافتد تا بىپنجه بماند . بعد از آن مهر ضلالت :
--> ( 1 ) - قرآن 50 : 37 . ( 2 ) - ص : ازان